تبليغاتX
نامه های شیما واسه خدا
حرفای یه دختر تنها واسه خدا
 بدون شرح
دیگه حوصله نوشتن ندارم

نه نوشتن نه تایپ کردن

نمیدونم کی دیگه بیام..........

|+| نوشته شده توسط شیما در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 امروز
سلام

خیلی وقت بود نبودم

دیروز اتاق عمل بودم

جریان رو کامل میام تعریف میکنم

هنوز جواب کامنتهامم ندادم

امشب وقتی نیست

فردا میام کامل میگم

حالم بد نیست فقط یه کم درد دارم

خوب میشم

|+| نوشته شده توسط شیما در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 کامنت
تو پست قبلی یکی برام کامنت گذاشت که نه اسمش رو میدونم نه آدرسی دارم ازش

ممنونم که اینجا رو خوندی

مطالب اینجا راسته

قصه زندگیمه

حرفای من با خداست

خوشحال میشم بازم بیای

|+| نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 همسایه
دیروز یه چیزی یادم رفت بنویسم

بعد از اینکه از اون تاکسی کذایی پیاده شدم داشتم میومدم خونه که سر کوچه بودم

که یکی از همسایه هامون رو دیدم

زیاد نمیشناسمش

اصلآ نمیدونم اونم منو میشناسه یا نه

یه پیرمرد حدودآ ۷۰ ساله که تو محله به جا نماز آب کشیدن معروفه

سالی یه بار حج میره و یه جوری میره و بر میگرده که همه بفهمن و حتمآ هم باید بهش بگن حاجی وگرنه عصبی میشه

از اون آدمایی که همیشه تسبیح دستشه ولی از بابا شنیدم که چه کارهایی نمیکنه

چی میشه گفت

اینم یه نوعشه

خلاصه

چند قدم مونده بود که از کنارم رد شه که یهو با صدای بلند گفت استغفرالله ربی و اتوبه الیه

نگاش کردم دیدم داره سر تا پای منو نگاه میکنه

چنان عصبانی شده بودم که میخواستم یه چیزی بهش بگم ولی احترامشو نگه داشتم و نخواستم آبرو ریزی بشه

اومدم خونه همینجوری تو دلم بهش فحش میدادم

میخواستم به بابا بگم که بره یه چیزی بهش بگه گفتم حالا به جای اون بابا به من گیر میده که خودت رعایت میکردی که اینجوری نگاه نکنه

ولی آخه عجیب هم نبودم که اینجوری بهم بگه

منم یکی مثل بقیه

خیلی اعصابم خورد شد

راستی امروز نرفتم دانشگاه

خواب موندم و بعد از ظهرم وقت دکتر گوارش داشتم

بعد از ظهر رفتم بیمارستان

تا منو ویزیت کرد وقت عمل و نمونه برداری داد

اعصابم خورد شد

شنبه هفته بعد وقت گرفتم برای عمل

منشی بهم گفت تنها نیا

حتمآ همراه داشته باش

یاد عمل سرم افتادم که تنها رفته بودم کلی غصه ام گرفت

به شیرین گفتم من که کسی رو ندارم

گفت من باهات میام

گفتم آخه تو با روشنا چه جوری میخوای بیای بچه کوچیک

گفت میام دیگه

کلی خوشحال شدم که تنها نیستم اون روز

|+| نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  |
 شماره تلفن
امروز تو تاکسی نشسته بودم

کنار یه خانوم چاق که چادری بود و بیشتر فضای صندلی رو گرفته بود

منم نشسته بودم

که یه نفر دیگه هم سوار شد

یه پسر بود که به قول بچه ها جوون برازنده ای بود

به قیافه خودش حسابی رسیده بود البته من هم

قبل از اینکه سوار بشه بوی عطرش توی ماشین پر شد

من که همش فکر میکردم بوی عطر من همه جا میپیچه با سوار شدن اون عطر خودم رو فراموش کردم

با خودم میگفتم خدایا چقدر عطر زیاد زده

با اینکه خیلی خوش بو بود و معلوم بود که از عطرهای خوبیه ولی خیلی زیاد بود

به محض اینکه نشست برگشت با تعجب منو نگاه کرد

بعد شروع کرد به کند و کاو توی گوله اش

یه ورق آچهار در آورد و یه گوشه از اون به اندازه ۳ در ۵ سانتی متر رو پاره کرد

بعد خودکارشم در آورد

منم داشتم به اس ام اس دوستم جواب میدادم

که یهو دیدم دستش طرف منه

شمارش رو روی کاغذ نوشته بود با اسمش

اسمش فرشید بود که زیر شماره نوشته بود شماره اش هم از اون شماره هایی بود که با یه بار دیدن یاد آدم میمونه خیلی رند بود و کد ۱ هم بود

از حرکات دستش و تلاشی که میکرد که من ببینم خنده ام گرفته بود و اینکه خانوم بغل دست من هم فهمید شماره اش چنده

ولی نمیشد خندید

گفتم اگه الان بخندم فکر میکنه من یه دل نه صد دل عاشقش شدم

به زور خودم رو تحمل کردم تا اینکه دیدم دستش به سمتم دراز شده و جوریه که اگه معطل میکردم راننده هم میفهمید

خلاصه

کاغذ رو از دستش گرفتم و تا میتونستم مچاله اش کردم

همینجوری تا آخر مسیر با کاغذ تو دستم بازی میکردم و فشارش میدادم

که زیر گوشم میگفت برام میس بنداز

تو دلم میگفتم روتو برم

نزدیک خونه بودم

تای کاغذ رو باز کردم

سمتش گرفتم و گفتم نمیخوام

زد به بازوم و دستم رو زد پایین و گفت بعدآ باهم حرف میزنیم

منم به مقصد رسیده بودم نمیتونستم بیشتر معطل کنم

پیاده شدم

با دختر خاله ام آنیتا داشتم چت میکردم و موضوع رو بهش گفتم

گفت میخوای من بهش زنگ بزنم بگم توام

کلی خندیدیم

راستی امروز با سمانه رفتیم بیرون یه شلوار بگی خرید

خیلی خوشگل بود

اون مشکی گرفت من میخواستم توسیش رو بگیرم که دیدم خیلی شلوار دارم و اصلآ نیاز ندارم

بخاطر همین نگرفتم

بعد با هم رفتیم سینما

اخراجی ها رو دیدیم

کلی خندیدیم و تو سینما ساندویچ خوردیم

خیلی خوش گذشت

فردا احتمالآ بازم میریم خرید کنیم

امیدوارم بازم خوش بگذره

|+| نوشته شده توسط شیما در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 خواب عجیب من
حدود ۴ شب پیش بود که یه خواب عجیب دیدم

لحظه به لحظه اش هنوز یادمه

اول خواب دیدم داریم از این خونه میریم و وسایلمونو داریم جمع میکنیم و تو صندوق عقب ماشین میذاریم

هوا تاریک بود انگار شب بود توی کوچه بودیم تنها نوری که می اومد نور از یه آتیش بود که خود آتیش معلوم نبود

مشغول جا دادن وسایل تو صندوق عقب ماشین بودیم من بودم پدرم و خواهر کوچیکم شهرزاد و خواهر بزرگم شیرین و شوهرش محمد

یه دفعه محمد گفت اونجا رو نگاه کنین و یواشکی به ته کوچه اشاره کرد

نگاه کردم

یه خانوم توی یه ماشین نشسته بود و ما رو نگاه میکرد

هوا تاریک بود و صورتش کاملآ مشخص نبود ولی معلوم بود که داره زاغ سیاه ما رو چوب میزنه از نگاه کردنش یه کم معذب شدم

صحنه بعدی خوابم یه جای دیگه بود

یه جایی مثل مسجد یا هیئت بود من و شیرین و شهرزاد بودیم

قرار بود تکلیف آدمها رو مشخص کنند

ما رو میفرستادند سمت یه در

جلوی در نگهبان بود

همه نگهبانها خانوم بودند

خانومهایی حدودآ ۴۰ ساله با موهای بلند رنگ کرده و سشوار کشیده با کت و دامن ایستاده بودند

جلوی در که اول اتاق بعدی میشد دو تا قفس بود که توش پر از کبوتر بود

آدمها رو از جمع ما جدا میکردند و تبدیلشون میکردند به کبوترهای خونی و هر کبوتری رو توی یه قفس مینداختند

قفس سمت راست قفس اصحاب شمال بود و قفس سمت چپ قفس اصحاب یمین

کبوترها بیتاب بودند بعضی هاشون آروم بودند توی کبوترهای قفس اصحاب شمال زن داییم رو دیدم

نمیتونستیم زیاد معطل کنیم باید میرفتیم سمت جلو

وارد اتاق شدیم ما تو مرحله قبل جدا نشده بودیم تو مرحله بعد یه میز بزرگ بود که پشتش یکی بود ولی من نمیدیدمش

یکی که سئوال و جواب میکرد

از مردم میخواست هر کس از جلوی میز رد بشه و امتیازش رو اعلام کنه

امتیازهایی که بالای ۳۰۰۰ بودند بهشتی میشدند و امتیازهای پایین تر نه

یه دفعه دایی بزرگم رو دیدم امتیازش رو اعلام کرد ۳۰۰۰ و خورده ای بود بهشتی شده بود برام خیلی عجیب بود

آخه داییم نه اهل نمازه نه روزه نه اصلآ قبول داره این کارها رو

همه اش تو ذهنم از خودم سئوال میکردم چی شد که داییم بهشتی شد

یکی جوابم رو داد

گفت بخاطر پسرش

آخه پسرش عقب مانده ذهنیه راحت بگم منگله

گفتند پسرش شفاعتش رو کرده

بعد از اون دومین دایی ام اومد همون که خانومش توی کبوترهای اصحاب شمال بود

امتیازش رو اعلام کرد فهمیدم ۲ امتیاز کم داره ولی جهنمی نبود مثل خانومش نبود انگار که عذابشو میکشید و بعد وارد بهشت میشد نمیدونم درست نفهمیدم

دیگه نمیشد بمونیم ما رو به سمت جلو هدایت میکردند از اتاق باید بیرون میرفتیم

سمت در رفتیم

بازم نگهبان خانوم بود

از در رد شدیم

وارد حیاط شدیم

سمت راستمون متوجه یه چاه شدم

که یه خانومی بالا سر چاه بود

چاه پر از آتیش بود ولی آتیشش سرد بود و پر از رنگهای مختلف

انگار چند نوع آتیش بود

توی آتیش یه سری نوشته معلوم بود که به عربی نوشته شده بود

تنها کلمه ای که تونستم بخونم کلمه " ربک " بود

بازم نمیتونستیم بایستیم باید میرفتیم سمت جلو انگار یکی هلمون میداد

هوا تاریک بود تنها نوری که بود نور یه آتیش بزرگ بود که خود آتیش معلوم نبود

من همینجور گریه میکردم

میدونستم وقت حساب کتابه و من گناهکارم

فقط گریه میکردم

نگهبانها داد میزدند توبه کنین

و من فقط توبه میکردم

گریه میکردم و اسم خدا رو میاوردم

همه اش میگفتم توبه من رو خدا قبول نمیکنه

و باز هم میشنیدم که توبه کنین

و من میدونستم که توبه من مقبول نمیشه

میگفتم خدا میدونه که راهی به جز توبه ندارم پس قبول نمیکنه

فقط گریه میکردم

بهمون گفتند باید اینجا منتظر بمونین تا تکلیفتون معلوم بشه

فقط میدونستم گناهکارم و گناهام بخشیده نمیشه

ولی منتظر بودیم

پشت یه در خیلی بزرگ و بلند آهنی که به رنگ سفید بود و پشت در قفل بود

یکی بهمون گفت برین سمت دیوار وایسین

شلوغ بود

رفتیم سمت دیوار که یهو متوجه پاهام شدم

کفش پام نبود و پا برهنه بودم و زمین داغ داغ بود کنار دیوار زمین داغ بود

نتونستم وایسم

جیغ میکشیدم و گریه میکردم و برگشتم سر جای قبلیم و داد میزدم من نمیتونم سمت دیوار وایسم

شیرین و شهرزاد به اندازه من نگران نبودند و فقط من بودم که گریه میکردم

شیرین که دید حالم خیلی بده بغلم کرد و من توی بغلش معذب بودم و همینجوری گریه میکردم با صدای بلند

که یهو متوجه صدای گریه خودم تو عالم بیداری شدم و از صدای گریه خودم بیدار شدم

خیلی ترسیده بودم از خوابی که دیدم

تا چند ساعت فقط به خدا فکر میکردم و اینکه چقدر گناه کردم

همه اش میگفتم اینا یه تلنگره که توبه کنم

توبه کردم

چندین بار

ولی باز هم میدونم که مقبول نیست

زنگ زدم به شیرین

خوابم رو تعریف کردم

گفت چون بابا رو خیلی اذیت میکنی عذاب میکشیدی

از تو کتاب تعبیر خواب برام تعبیرش رو خوند

تعبیر جهنم

که دو حالت داشت

یکی اینکه معصیت کرده

و دوم اینکه اجلش نزدیک است

با خودم گفت هر کدوم از این حالتها باشه باید توبه کنم

و هنوز میدونم که توبه ام اثر نمیکنه

خدایا نمیدونم حکمت این خواب چی بود

|+| نوشته شده توسط شیما در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 خواب
سلام

یه مدت نبودم

امیدوارم خوش گذشته باشه

فردا باید صبح زود بیدار شم

پس زیاد نمینویسم

فقط میخوام بگم یه خواب عجیب دو شب پیش دیدم

که فردا میام براتون تعریف میکنم

 

|+| نوشته شده توسط شیما در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 تبریک
سال نو مبارک

با آرزوی بهترین ها........

|+| نوشته شده توسط شیما در جمعه سی ام اسفند 1387  |
 معلول ذهنی
امروز بهزیستی بودیم

برای تشکیل پرونده باید میرفتیم

از شهرزاد تست گرفتند چیزی که نوشته بودند تو پرونده اش این بود : معلول ذهنی

باورم نمیشد تو تستهایی که از شهرزاد میگرفتن

سئوالایی که میپرسیدن

شهرزاد نمیدونست یک سال چند ماه یا فصل داره

نمیدونست ۲۰۰ تومن رو از ۲۰۰۰ تومن کم کنی چقدر میمونه

باورم نمیشد یه دختر ۲۰ ساله اینا رو ندونه

بقیه کارهاش موند واسه بعد از عید

نمیدونم باهاش چی کار کنیم

بابا خونه رو گذاشته واسه فروش

میخوایم از اینجا بریم

معلوم نیست کجا

|+| نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 بهزیستی
شهرزاد خیلی گرفته است

امروز داشت بهم میگفت دلم نمیخواد دیگه برم این مرکز

گفتم چرا؟

گفت آخه محیطش خوب نیست

یکی خودشو میزنه

یکی اون یکی رو هل میده

منم امروز از یه پله افتادم همه بهم خندیدن

بابا هم داشت میگفت سرویس که میاد دنبالش یه دختره منگله تو سرویسه

میخواستم درستش کنم گفتم اینا از اونا جدا هستند

ولی خوب میدونم که با همند

شهرزاد که حرف میزد دلم میخواست گریه کنم

خیلی سخته

واسه اینکه از فکرش بیاد بیرون بردمش بیرون

ولی حوصله نداشت

همش میگفت بریم خونه خسته شدم

خدا کمکمون کنه

|+| نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  |
 
 
بالا