حدود ۴ شب پیش بود که یه خواب عجیب دیدم
لحظه به لحظه اش هنوز یادمه
اول خواب دیدم داریم از این خونه میریم و وسایلمونو داریم جمع میکنیم و تو صندوق عقب ماشین میذاریم
هوا تاریک بود انگار شب بود توی کوچه بودیم تنها نوری که می اومد نور از یه آتیش بود که خود آتیش معلوم نبود
مشغول جا دادن وسایل تو صندوق عقب ماشین بودیم من بودم پدرم و خواهر کوچیکم شهرزاد و خواهر بزرگم شیرین و شوهرش محمد
یه دفعه محمد گفت اونجا رو نگاه کنین و یواشکی به ته کوچه اشاره کرد
نگاه کردم
یه خانوم توی یه ماشین نشسته بود و ما رو نگاه میکرد
هوا تاریک بود و صورتش کاملآ مشخص نبود ولی معلوم بود که داره زاغ سیاه ما رو چوب میزنه از نگاه کردنش یه کم معذب شدم
صحنه بعدی خوابم یه جای دیگه بود
یه جایی مثل مسجد یا هیئت بود من و شیرین و شهرزاد بودیم
قرار بود تکلیف آدمها رو مشخص کنند
ما رو میفرستادند سمت یه در
جلوی در نگهبان بود
همه نگهبانها خانوم بودند
خانومهایی حدودآ ۴۰ ساله با موهای بلند رنگ کرده و سشوار کشیده با کت و دامن ایستاده بودند
جلوی در که اول اتاق بعدی میشد دو تا قفس بود که توش پر از کبوتر بود
آدمها رو از جمع ما جدا میکردند و تبدیلشون میکردند به کبوترهای خونی و هر کبوتری رو توی یه قفس مینداختند
قفس سمت راست قفس اصحاب شمال بود و قفس سمت چپ قفس اصحاب یمین
کبوترها بیتاب بودند بعضی هاشون آروم بودند توی کبوترهای قفس اصحاب شمال زن داییم رو دیدم
نمیتونستیم زیاد معطل کنیم باید میرفتیم سمت جلو
وارد اتاق شدیم ما تو مرحله قبل جدا نشده بودیم تو مرحله بعد یه میز بزرگ بود که پشتش یکی بود ولی من نمیدیدمش
یکی که سئوال و جواب میکرد
از مردم میخواست هر کس از جلوی میز رد بشه و امتیازش رو اعلام کنه
امتیازهایی که بالای ۳۰۰۰ بودند بهشتی میشدند و امتیازهای پایین تر نه
یه دفعه دایی بزرگم رو دیدم امتیازش رو اعلام کرد ۳۰۰۰ و خورده ای بود بهشتی شده بود برام خیلی عجیب بود
آخه داییم نه اهل نمازه نه روزه نه اصلآ قبول داره این کارها رو
همه اش تو ذهنم از خودم سئوال میکردم چی شد که داییم بهشتی شد
یکی جوابم رو داد
گفت بخاطر پسرش
آخه پسرش عقب مانده ذهنیه راحت بگم منگله
گفتند پسرش شفاعتش رو کرده
بعد از اون دومین دایی ام اومد همون که خانومش توی کبوترهای اصحاب شمال بود
امتیازش رو اعلام کرد فهمیدم ۲ امتیاز کم داره ولی جهنمی نبود مثل خانومش نبود انگار که عذابشو میکشید و بعد وارد بهشت میشد نمیدونم درست نفهمیدم
دیگه نمیشد بمونیم ما رو به سمت جلو هدایت میکردند از اتاق باید بیرون میرفتیم
سمت در رفتیم
بازم نگهبان خانوم بود
از در رد شدیم
وارد حیاط شدیم
سمت راستمون متوجه یه چاه شدم
که یه خانومی بالا سر چاه بود
چاه پر از آتیش بود ولی آتیشش سرد بود و پر از رنگهای مختلف
انگار چند نوع آتیش بود
توی آتیش یه سری نوشته معلوم بود که به عربی نوشته شده بود
تنها کلمه ای که تونستم بخونم کلمه " ربک " بود
بازم نمیتونستیم بایستیم باید میرفتیم سمت جلو انگار یکی هلمون میداد
هوا تاریک بود تنها نوری که بود نور یه آتیش بزرگ بود که خود آتیش معلوم نبود
من همینجور گریه میکردم
میدونستم وقت حساب کتابه و من گناهکارم
فقط گریه میکردم
نگهبانها داد میزدند توبه کنین
و من فقط توبه میکردم
گریه میکردم و اسم خدا رو میاوردم
همه اش میگفتم توبه من رو خدا قبول نمیکنه
و باز هم میشنیدم که توبه کنین
و من میدونستم که توبه من مقبول نمیشه
میگفتم خدا میدونه که راهی به جز توبه ندارم پس قبول نمیکنه
فقط گریه میکردم
بهمون گفتند باید اینجا منتظر بمونین تا تکلیفتون معلوم بشه
فقط میدونستم گناهکارم و گناهام بخشیده نمیشه
ولی منتظر بودیم
پشت یه در خیلی بزرگ و بلند آهنی که به رنگ سفید بود و پشت در قفل بود
یکی بهمون گفت برین سمت دیوار وایسین
شلوغ بود
رفتیم سمت دیوار که یهو متوجه پاهام شدم
کفش پام نبود و پا برهنه بودم و زمین داغ داغ بود کنار دیوار زمین داغ بود
نتونستم وایسم
جیغ میکشیدم و گریه میکردم و برگشتم سر جای قبلیم و داد میزدم من نمیتونم سمت دیوار وایسم
شیرین و شهرزاد به اندازه من نگران نبودند و فقط من بودم که گریه میکردم
شیرین که دید حالم خیلی بده بغلم کرد و من توی بغلش معذب بودم و همینجوری گریه میکردم با صدای بلند
که یهو متوجه صدای گریه خودم تو عالم بیداری شدم و از صدای گریه خودم بیدار شدم
خیلی ترسیده بودم از خوابی که دیدم
تا چند ساعت فقط به خدا فکر میکردم و اینکه چقدر گناه کردم
همه اش میگفتم اینا یه تلنگره که توبه کنم
توبه کردم
چندین بار
ولی باز هم میدونم که مقبول نیست
زنگ زدم به شیرین
خوابم رو تعریف کردم
گفت چون بابا رو خیلی اذیت میکنی عذاب میکشیدی
از تو کتاب تعبیر خواب برام تعبیرش رو خوند
تعبیر جهنم
که دو حالت داشت
یکی اینکه معصیت کرده
و دوم اینکه اجلش نزدیک است
با خودم گفت هر کدوم از این حالتها باشه باید توبه کنم
و هنوز میدونم که توبه ام اثر نمیکنه
خدایا نمیدونم حکمت این خواب چی بود